غم در دل تنگ من از آن است که نیست ٬  یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
بهار با طعم  پرستو

 

یک سال دیگر هم گذشت  ، شیرین تر از هر سال

 

  هر چه کردم دیدی

 

 وای بر من

 

 که هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم!!

 

چهار فصل گذشت هر بار که هراسان شدم پناهم دادی

 

به آرامش و امنیت که رسیدم

 

  حبیب و پناهم را از یاد بردم!

 

در پی تقدیری نیکو پرسان پرسان میگشتم و در شب قدر

 

 تو مرا برسر سفره ای پرازعشق و معرفت دعوت کردی

 

 و دستان ملتمسم که به آسمان بلند شد 

 

قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدریم خواست که تقدیری نیکو بنگارد

 

وای بر من که ..با آفتاب فردایش تصویری دیگر را جستجو کردم

 

و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید!!

 

خدای من ، خدای من

 

 در تمام روزهای سالی که گذشت بر سجاده عبادت فقط به رسم عادت زانومی زدم

 

 که ذکرتو گویم...!

 

 اما پیشانی بندگی بر تربت تو نازنین می نهادم و بندگی...

 

چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟

 

چگونه است که رهایم نکردی و من هرگز از تو نا امید نمی گردم؟

 

 خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید

 

تو مرا می خوانی که بخوانمت؟؟؟

 

این منم با حسرت سالهای رفته یا مدبرالیّل والنهار

 

این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو یا محول الحول و الا حوال

 

خدای من بندگی ام را بپذیر و التماسم را بشنو حول حالناالی احسن الحال

 

ایمان دارم برای او سبزترین

 

 که فقط کافی است تا نگاه مهربانش را بر نامهربان ترین  دلها و نگاها ببیندازد

 

تبدیل  سرنوشت من و تو 

 

منی  که نامهربان ترینم و تویی که عزیز ترینی  و  پاک ترینی   

 

 به بهترین و مهتابی ترین سرنوشت ...... 

 

بیا فقط یک لحظه چشمهای خیسمان  را ببندیم

 

 لحظه ای سکوت....

 .

.

.

ما در این بهار آمرزیده شدیم

رو به نسیم بهاری ترانه بایست

 

   تا شروع تبریکهای سبز و هوازی راهی نیست

شیما

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386
من ٬ ابهام ٬ رخوت و ...

 

 

گاهی ذهنت دچار رخوت می شود،

 

‌هرچه سعی می کنی تراوشی از ذهن ساکنت به وجود آید،‌

 

بی فایده است.

 

 

چاره ای جز این نیست که صبوری کنی تا ایام بی باری به سر آید

 

 و دوباره قلم در دست گیری و بنویسی.

 

تخیل سیال،‌

 

وقتی جمود پیدا می کند،

 

 انگار اسیر شده ای در زندان.

 

کلیدش را نمی دانی کجا نهاده ای.

 

تصور می کنی پنجره ای را رو به سمت بیرون،‌

 

ولی پشت پنجره خالی است.

 

 هیچ تصویری در آن قاب نمی شود

 

و تو حسرت می خوری که هیچ راه فراری نیست

 

برای گذشتن از این دیوار.

 

 

ای کاش همیشه پشت دیوار،‌

 

تصویر نور بود و آسمان پر طراوت.

 

ولی این روزها که بر من می گذرد‌،

 

در ابهام غوطه ورم،

 

‌در جمود خیال.

 

 دلکنده از هرچه آلایش.

 

 نهاده قلب بر کف.

 

در انتظار عبور از دیوار.

 

روحم را پالایش می کنم.‌

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
.::مهربان من::.

 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که ازمن عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر

من تو را به کسی هدیه می دهم

که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

 در خشم، مهربانی،دلتنگی،درهزارهمهمه دنیا یکه، تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتابگردان وتمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند

وترنم دلپذیر هرآهنگ.....هر نجوای کوچک برایش یک خاطره کوچک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو بفهمد که امروز هوای دلت آفتابیست

یا آن دلی که برایش می میرد سرد و بارانیست.....

ای بهانه زنده بودنم

تو راسخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو

باز هم به دیوانگی و بی پروایی ی اولین نگاه من

 همانطور عاشق...همانطور مبهوت جمال و وقار بی مثال توباشد

آیا کسی پیدا خواهد شد؟

از من عاشقتر؟از من برای تو مهربانتر؟

تو را به او سخاوتمندانه به دنیای حسرت خواهم بخشید

واورا که از من برای تو عاشقتر است هزار بار خواهم بوسیدو....

 

پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386
.::اینجای بی خیال::.

 

می خواستمت بی خیال!

 

 

اینجا قصه ها را می کشند

 

و میان دست های من و تو

 

گل های سرخ عاشقی می کارند

 

اینجا بوسه پنهانی نیست

 

آغوش ها از برای فرصتی نیست

 

اینجا دل ها ارزانی فراموشی نیست

 

اینجا چشم ها مقدس اند و

 

حرف ها همه شعرند

 

و لکنت زبان ها،

 

همه دوستت دارم را

 

تکرار می کند

 

اینجا لبخند به لب ها

 

در همه ی فصل ها شکوفه می زند

 

همه را مست شوق و

 

شعفی پیرنشدنی می بینی

 

اینجا دختران

 

همیشه باکره اند و

 

لب برکه ها

 

نرگس می چینند

 

برای محبوب های ابدی شان

 

و من اینجا غم ندارم

 

آینه را دارم

 

تو را دارم

 

 

یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386
:: کوچ بنفشه ها ::

 

 

در روزهای آخر اسفند،


کوچ بنفشه های مهاجر،


زیباست.


در نیم روز روشن اسفند،


وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،


در اطلس شمیم بهاران،


با خاک و ریشه


- میهن سیارشان -


در جعبه های کوچک چوبی،


در گوشهء خیابان، می آورند:


جوی هزار زمزمه در من،


می جوشد:


ای کاش ...


ای کاش آدمی وطنش را


مثل بنفشه


(در جعبه های خاک)


یک روز می توانست،


همراه خویشتن ببرد هر کجا خواست،


در روشنای باران،


در آفتاب پاک.