یک سال دیگر هم گذشت ، شیرین تر از هر سال
هر چه کردم دیدی
وای بر من
که هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم!!
چهار فصل گذشت هر بار که هراسان شدم پناهم دادی
به آرامش و امنیت که رسیدم
حبیب و پناهم را از یاد بردم!
در پی تقدیری نیکو پرسان پرسان میگشتم و در شب قدر
تو مرا برسر سفره ای پرازعشق و معرفت دعوت کردی
و دستان ملتمسم که به آسمان بلند شد
قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدریم خواست که تقدیری نیکو بنگارد
وای بر من که ..با آفتاب فردایش تصویری دیگر را جستجو کردم
و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید!!
خدای من ، خدای من
در تمام روزهای سالی که گذشت بر سجاده عبادت فقط به رسم عادت زانومی زدم
که ذکرتو گویم...!
اما پیشانی بندگی بر تربت تو نازنین می نهادم و بندگی...
چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که رهایم نکردی و من هرگز از تو نا امید نمی گردم؟
خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟؟؟
این منم با حسرت سالهای رفته یا مدبرالیّل والنهار
این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو یا محول الحول و الا حوال
خدای من بندگی ام را بپذیر و التماسم را بشنو حول حالناالی احسن الحال
ایمان دارم برای او سبزترین
که فقط کافی است تا نگاه مهربانش را بر نامهربان ترین دلها و نگاها ببیندازد
تبدیل سرنوشت من و تو
منی که نامهربان ترینم و تویی که عزیز ترینی و پاک ترینی
به بهترین و مهتابی ترین سرنوشت ......
بیا فقط یک لحظه چشمهای خیسمان را ببندیم
لحظه ای سکوت....
.
.
.
ما در این بهار آمرزیده شدیم




رو به نسیم بهاری ترانه بایست
تا شروع تبریکهای سبز و هوازی راهی نیست
شیما






.jpg)


